تبليغاتX
هرکس که "می داند" وارد نشود!

هرکس که "می داند" وارد نشود!

 

۱۷ دقیقه اس که صفحه ی بلاگفارو باز کردمو بهش زل زدم!

نمی دونم چی میخوام بگم!

چند روزه که دوباره قلبم بدجوری تیر میکشه! که مهم نیس!

کاش واسه تلاشی که می کنم یه کم ،اندازه یه سر سوزن احساس داشتم!

امروز واسه لحظاتی لبخند می زدم ،  اما بعدش همه چی یادم میومدو لبخندم آروم آروم و خیلی تلخ از روی صورتم پاک میشد!

دیگه حتا حال و حوصله ی رویا پردازی هم ندارم، انقدر پشت سر هم خراب شدنو تبدیل به واقعیت نشدن، که یه جورایی خیال پردازی هم واسم یه کار غم انگیز شده!

وقتی هم که کلی با خودم کلنجار میرم که ادامه بده! خط در میون این میپیچه تو ذهنم که چه فایده داره ساختنش، وقتی که قراره بلایی که سر قبلیا اومد، سر اینم بیاد،‌پس همون بهتر که نسازمش!

غم انگیزه!

خیلی غم انگیز!

به رویاهام هم انتقال پیدا کرده!

 

وقتی پروانه، مریم،‌عطیه میخوان که یه چیزایی اتفاق بیفته ، میگن اگه نشه به خیلی چیزا شک می کنم!

اما داغونم که فکر می کنم کلا چیزی نیس!

یا همه ی اتفاقا بیفتن یا نه !بی اهمیتن!

فکر میکنم که آره این اتفاق خیلی مهمه،‌اگه اینجوری نشه دیگه هیچ فکر و برنامه ای واسه ادامه زندگیم ندارم!

اما پشت سرش میگم: خب،‌همه چی به این مزخرفی،‌میخواد بشه، بشه، نمی خوادم به درک!

همه چی بی ارزشه!

فکر می کنم زندگیم شبیه یه دلقک بازی شده!

تظاهر!

تظاهر!

تظاهر!

تظاهر به اینکه انگیزه دارم واسه زندگی!

تظاهر به ذوق زده شدن!

تظاهر به اینکه یه چیزایی واسم ارزش داره!

 

اما یه تفاوتی هس،‌یه دلقک به یه دلیلی دلقکه!‌ پول، علاقه، غم و ... اما دلیل من محکومیته!‌ محکوم به زندگی کردن!

 

البته یه وقتایی هم فکر می کنم که باهام شبیه یه عروسک خیمه شب بازی رفتار شده!!!

 

اما بیشتر که فکر می کنم،‌می بینم که شاید یه جای کار اشتباه کردم،‌شاید بد فهمیدم!

نمی دونم!

نمی دونم!

نمی دونم!

اگه شماها فهمیدین، بهم بگین!

کمک بزرگی بهم کردین،‌اگه بهم بگین!

 

 

پ.ن: تبدیل شدم به یه بغض بزرگ که نمی تونه بباره!

بیا...

بیا و بگو

بارون بزنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط دختر انار  | 


احساس می کنم پوسیدم!

می خندم، بی دلیل!

راه میرم، بی دلیل!

تلاش می کنم، بی دلیل!

جالب اینکه:

آرومم، بی دلیل!


یه مدت طولانیه که نسبت به تشنگی، گرسنگی و کم خوابی حسی ندارم!

یعنی نمی فهمم که تشنمه، حسی بهم دست نمیده!

الان فکر می کنم که کلن نورونهای عصبیم دیگه هیچ احساسیو منتقل نمی کنن!

فقط طبق عادت منو زنده نگه میدارن، همین!


هیچ هیچم!

پر از جاهای خالی!


از درون تراشیده شدم!


در زندگی زخم هایی بوده که دیگه الان به خاطرش ناراحت نیستی، اما، آدمو خنثی میکنه

که آهسته روح را در انزوا می خوره و می تراشه!

و تو نمی فهمی!

و یک لحظه چشاتو باز می کنی و میبینی که دیگه روحی وجود نداره!

و تو فقط یه پاره آجری!



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط دختر انار  | 

 

شاید حرفای امروز تو تشدیدش کرد!

حرفایی که در مورد " زنانه ترین اعترافات حوا" زدی!

خوندمش!‌ من به خاطر اعترافات حوا از دختر بودن خودم متنفر نشدم!

اما چیزی که داغونم کرد،‌کامنتایی بود که گفتی!

" کاش حداقل یه قیافه ای داشتی که به خاطرش بگیم که ..!"

الان فکر می کنم با تمام وجودم حوارو حس می کنم!

 چقدر راحت،‌واقعا چقدر راحت میشه یه دختر،‌یه زنو با یه مقایسه ی ساده له کرد!

الان که دارم اینارو می نویسم،‌از بغض دارم خفه میشم!

چقدر راحت میشه آدمارو بی ارزش کرد!

و هرجور که دوس داری با یه نفر رفتار کنی،‌بعدشم خیلی راحت و آسون!

بی خیال، ترجیح میدم ادامه ندم،‌نمی دونم چرا فکر می کنم،‌یه چیزایی تو زندگی هر آدمی هس که هیچ وقت نباید به زبون بیاره! همیشه باید تو دلش بمونه!

 

پ.ن: احتمالا فقط زهرا این پستو میفهمه!

بابت گنگ بودنش،‌شرمنده!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط دختر انار  | 

لبخند...

 

خیلی محکم برگشتم!

گفتم هرچی میخوای بگو، من انقدر محکم اومدم که دیگه هیچی نمی تونه خرابم کنه!

شنیدم، خیلی تلخ،‌خیلی خیلی تلخ و باور نکردنی!

هیچی نگفتم، در ظاهر همین جوری سفت و محکم بودم،‌اما احساس کردم له شدم،‌خرد شدم!

تو یه آن فکر کردم که از درون پوسیدم!

تو یه لحظه پیر شدم و فرسوده!

با خودم گفتم، بی خیال همه چی! این همه این سالا مواظب بودی که چی؟!

تصمیم گرفتم دیگه حتا یه لحظه ناراحتی رو تحمل نکنم،‌بلافاصله آرامبخش و مسکن و خواب آور بخورم،‌هر چقدر میخواد ضرر داشته باشه،‌مهم نیس!

دو سه شب اینجوری گذروندم!

تا اینکه یه ایمیل واسم اومد!

سخنرانی "ونه گات" تو فارغ التحصیلی بچه های MIT :

توش گفته بود اگه الان 22 سالتونه و اصلن نمی دونین بعد از این میخواین چه کنین،‌اصلن مهم نیس و حتا من جالب ترین آدمایی که می شناسم تو چهل سالگیشونم نمی دونستن..!

انگار فقط همین واسه من کافی بود...

به هرکس گفتم من چیزی ندارم واسه ادامه،‌همه سعی کردن بهم بگن چرا هس!

اما انگار که جواب من فقط حرفای ونه گات بود،‌انگار من فقط تشنه ی این بودم که:

"مهم نیس"

که واقعن هم مهم نیس!

و بعدش هم معجزه ی کتاب...

مدتها بود می گفتم،‌احساس خلا می کنم،‌فکر می کنم جواب یه چیزایی رو تو کتاب پیدا کنم!

که پیدا شد...

چه به موقع هم پیدا شد و بهم آزادی بخشید...

تهران، شهر کتاب که رفتم،‌جلوی قفسه های کتابای فلسفه مکث کردم،‌با دقت نگاشون کردم،‌اشعار نیچه و...

قبلن از نیچه بدم میومد یا بهتر بگم می ترسیدم!

می گفتم یه نهیلیسته و من نمی خوام حرفاش درست یا غلط روم تاثیر بذاره!

اما این بار با خودم فکر کردم،‌چه اشکالی داره،‌تو که از همه چی بریدی،‌بالاتر از سیاهی که رنگی نیس،‌حداقل وقتی بگم پوچی تکلیفم با خودم مشخصه!‌مجبور نیستم هی خودمو فریب بدم!‌

با اشتیاق کتابو برداشتم که یه دفعه یه کتاب دیگه صدام زد:

با پیر بلخ...

کاربرد مثنوی در خودشناسی از محمد جعفر مصفا

مدتها بود دنبال یه شرح مثنوی می گشتم، یادمه با " باغ سبز عشق" نتونسته بودم رابطه برقرار کنمو نصفه و نیمه ولش کرده بودم!

اما این بار، این کتاب ،واقعن دوباره بهم زندگی داد...

داستان اول: داستان عشق پادشاه به کنیزک

داستانی که هممون خوندیمش بارها و بارها،‌اما یه چنین تفسیری هیچ وقت به ذهنم خطور هم نکرده بود!

پادشاه نماد انسان آزاد

 و فکر نماد گرفتاری انسان

و فکر چطور زندان آدم میشه؟

با خواستن،‌طلب کردن!

و کلید رهایی،‌صبر...

صبر و نه انتظار!

و صبر یعنی نخواستن...

 

آرامش واقعی...

در نخواستن...

فقط ادامه زندگی بی هیچ انتظاری...

 

و چقدر آرامش و شادی به زندگیم برگشت...

تازه حس می کنم وقتی نجمه بهم گفت:" همیشه احساس می کنم یه لبخند بالای سرمه..." یعنی چی...

 

 

پ.ن: ممنونم دوس جون...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط دختر انار  | 

قدم می زدم

در میان نور

نورهای رنگارنگ

و می دیدم

نور را

خیابان را

ومسیر را

 

صادق را دیدم

بر کناری نشسته بود

مرا دید و گفت:" نرو"

گفتم:" هست، می روم"

فقط گفت:" نرو"

 

رفتم

در باد

در طوفان

در باران

 

بازگشتم

صادق مرا دید و بگفت:

" گفتم نرو، عشق من!"

گفتم:

ندانستم

ندانستم که بر این دیوار نقش دری نیست

آمدم

آمدم

تا در کنارت بنشینم

می خواهم در آغوشت بپوسم

من نیز انتخاب کردم

پوسیدن را



پ.ن:

I am glad! just this

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط دختر انار  | 

68 روز

 

هیچ جا نبودم،‌نه رو زمین،‌نه تو آسمون!

از تو محوطه چشمم که به پنجره اتاق افتاد، حالم بد شد،‌انگار به پاهام قفل زدن،‌حتا یه قدمم نمی تونستم بردارم،‌ نمی تونستم تصور کنم که باید برم تو یه مکعب مستطیل سرد و بی روح!

بدون هیچ مکثی برگشتم! گفتم میرم یه دور میزنم! شاید!!!

سوار سرویس شدم،‌طفلی ،کناریم خیلی خسته بود، چشاش سرخ سرخ بود، خوابید اما گردنش خیلی ناجور بود،‌به خودم گفتم:ناراحتی،‌خب باش، چه ربطی داره، شونت که چیزیش نیس!

بیدارش کردم بهش گفتم: خانومی سرتو بذار رو شونه ی منو بخواب، اینجوی گردنت داغون میشه.

اول تعارف کرد، اما بعدش قبول کرد!

لبخند زد...

لبخند زدم...

 

 

پیاده شدیم،‌ نمی دونم حست چی بود..؟ یا چقدر تلاش کردی که یه همچین لبخندی بزنی..؟

شایدم خیلی ساده بود...مثل همیشه، اما شاید تا حالا من ،هیچوقت انقدر بهش نیاز نداشتمو انقدر به چشمم مهربون نیومده بود...

موندگار شد...

 

 

 

رسیدم کنار رود، از روی سی و سه پل رد شدم، می خواستم کنار رود قدم بزنمو فکر کنم که یه دفعه، صدای یه جوون:" ببخشید،‌ببخشید خانوم"

برگشتم،‌ادامه داد:"ببخشید خانوم میشه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟"

تو دلم گفتم این دیگه آخرشه، همینو کم داشتم!

توجهی نکردمو به راهم ادامه دادم، گفتم بی خیال میشه،‌اما ول کن نبود!

یه ریز حرف میزد:" خواهش می کنم، من ازتون خوشم اومده!!!!!!!!!!!!!"

خیلی دوس داشتم برگردم ازش بپرسم از چی خوشت اومده؟!

از چشای گود افتادم؟!

از لبای مثل گچ سفید شده ام؟!

از صورت میت گونم؟!

یا از زخمایی که ندیدی؟!

یا از دریا دریا اشکی که تو چشام جمع شده؟!

 

تصمیم داشتم تا خواجو برم،‌اما نذاش! مجبور شدم از پل بعد سی و سه پل برگردم!

خودمو یه جورایی تو جمعیت گم کردمو دیگه ندیدمش!

اومدم این طرف رود،‌ حالا رو به سی و سه پل بودم با یه غروب بی نظیر و با کلی چیز که می خواستم تنها بهشون فکر کنم، اما شروع شد!

یه دختر تنها و کنار رود!!!

اصفهانه دیگه! نگاهای خیره ی آقایونی که دست خانومشون تو دستشونه!

نگاه بی پرده ی جوونی که نامزدش بغلشه!

نگاه آزار دهنده ی پسری که دوشادوش دوست دخترش قدم میزنه!

تصمیم گرفتم بشینم!

اوضاع بدتر شد!

نگاها به گفتار و پیشنهاد تبدیل شد! از هر نوعی!!!

پاشدم، دوباره شروع کردم به قدم زدن،‌نزدیک سی و سه پل که رسیدم،‌کلکسیون کامل شد!

یه مردک بیمار روانی سکس!!!

 

 

 

 

از خیابون رد شدم،‌ مجتمع سپاهانو رد کردم، رسیدم به بانک، خودمو تو دیوار شیشه ای بانک دیدم!

انگار که تو کفشام هزار کیلو سرب بود!‌به زور پاهامو از روی زمین لعنتی بلند می کردم!

ده متر جلوترو درست نمی دیدم!

از روزی که اومدم،‌فقط یه نیم وعده چیزی خوردم!‌بقیه روزامو با چای گذروندم!

اما می دونی

آدم به امید زنده اس نه به غذا...

دیگه یادم نمیاد چی شد!

فقط چشامو که باز کردم رو یه صندلی،‌جلوی یه فست فود بودم!

فست فود چند قدم با اون بانک فاصله داره!

یه خانوم داش بهم می گفت:" خوبی عزیزم..؟"

کم کم به خودم اومدم، فهمیدم فشارم افتاده و بعدشم خودم افتادم!

شاید در حالت عادی این اتفاق چند روز قبل باید میفتاد،‌اما تو اون روزا

تو اون روزا امید داشتم...

اما امروز،‌بالاخره حذفش منو از پا در اورد!

از همونجا سوار تاکسیم کردن، مستقیم تا دروازه تهران!

بعد از چند بار فرو خوردن اشکام تو این چند ساعت

تو تاکسی بغضم ترکید!

تو این چهار سال هیچوقت همچین حرفی نزدم!

اما فقط یه حس داشتم!

 

چقدر غربت سخته!

چقدر غربت سخته!

 

قبل از این امید داشتم

فقط به فریب!

 

اما الان همونم ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط دختر انار  | 

از چی می ترسیم؟!

 

نمی دونم اسمشو چی باید بذارم!

شبیه آدم بزرگا شدن،‌بی اعتقاد شدن،‌بی احساس شدن یا نا امید شدن؟!

فال حافظ گرفتم،‌گفت:

عید است و آخر گل و یاران در انتظار       ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

اگه چند وقت قبل بود، اشک می ریختم،‌از شوقو با خودم می گفتم: خوبه باز هنوزم یه نفر هس که به فکرم باشه و بخواد بهم امید بده...

اما امشب که کتابو باز کردم،‌گفتم: برو حافظ، تو هم داری فریبم می دی ، امید واهی، تو هم دروغ گو و ظالمی!

الان که زل زدم به مانیتور،همایون داره می خونه: "بی من مرو"

وای آن کس کو در این ره بی نشان تو رود       چو نشان من تویی ای بی نشان بی من مرو

 

چی؟ کجا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟!

خسته شدم! خسته شدم از اینکه انقدر به این سوالا جواب دادم،‌ترسیدم،‌می ترسم از این همه سوال که دور و برمو می گیره و تک و تنها می مونم و هیچ دفاعی ندارم!

ترسیدم از این همه ترس! ترس شجاع ترین..!

شاید شاهین نجفی درست میگه که حتا اگه رستم الان می بود، کراکی می شد!

آخه این همه ترس!!!

ترس از چی؟!

ترس از یه احساس کوچولو؟!

که هیچ جای دنیارو هم نمیگیره؟!

تو یه زندگی دو روزه؟!

 

 

کجایی استاد شبهای روشن..؟

استادِ چهار شب روشن..؟

فقط و فقط چهار شب..؟

 

بیا

برام توضیح بده، چرا این همه ترس؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط دختر انار  | 

امید...

 

چه حس غریبی!

گوشیمو قطع کردم!

سوار تاکسی، سرمو به شیشه تکیه داده بودم!

نگاهم خیره به بیرون بود اما هیچی نمی دیدم!

قطره قطره اشکام رو گونه هام نشست...

اما تو همه ی قطره ها یه چیز مشترک بود...

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط دختر انار  | 

ندانستم...

 

هرچند وقتی امروز شنیدم، دلم شکستو اشک تو چشام جمع شد!

 

اما تو این همه هیاهو!

تو این همه شلوغی!

تو این همه ترافیک اتفاقا و حرفا!

فقط یه چیز خیلی منو به خودش مشغول کرده!

 

سه روزه که بعد از ظهرا فقط یه لحظه و فقط یه لحظه عطر نرگس حس می کنم...

به وضوح...

 

و امروز که تو طاقچه نشسته بودمو فلسفه ی سخت کانت می خوندم و که

" بیا ساقی می مارا بگردان..."

شروع شدو چقدر حس دم عید بهم داد...

اون روزایی که هنوز خیابونا خیسه و هوا سرده...

اون موقع هایی که زل می زنم به ماهی قرمز کوچولوها...

 

الان بارون گرفت...

 

پ.ن:

خدایا...

خدایا...

خدایا...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط دختر انار  | 

از تهی سرشار

 

خسته ام!

خسته ام از این همه هیاهو! از این همه فکر!

از این همه که من نیستم!

من هیچ هم نیستم!

من!

من! شاید یک میز، دیوار، نه! اینها هریک فایده ای دارند!

من، نمی دانم!

یک موجود اضافه ی بی اهمیتم!

آری، چه تعبیر مناسبی!

اضافه!

وصله ای ناجور!

وصله ی ناجور به زندگی!

اضافه ای بر چشم ها و گوش ها و دست ها!

من، فقط چند شعار تو خالی ام!

نه، این هم نیستم!

من تهی ام!

تهی تر از صور!

من پر از خالیم!

زندگی خالی!

شوق خالی!

لبخند خالی!

دستان خالی!

و

و

و قلب از تهی سرشار!

 

 پ.ن: بی هیچ تمنایی!

فروخورده!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط دختر انار  |